تبليغاتX
يادمان شادروان کربلائی علی آگاه
گفتم پدرو رسم اخوت نه چنین بود

گفتا که عزیزم چه کنم عمر چنین بود

گفتم که پدر وقت سفر بو د بسی زود

گفتا پسرم مصلحت حق چنین بود

هر پدر تکیه گاه فرزند است . گویا فقط آمده بودی که غم هجرانت را بر قلبهایمان مهر کنی و سپس ستاره وار به هنگام سحر ترکمان کنی چه رویای زیبایی بود با تو بودن بدان که نام نیکت را در لحظه لحظه های زندگی فریاد خواهیم زد . چدر جان می دانی شش ماه است که از ما دوری و دلمان و قلبمان هر لحظه به یاد توست و تا ابد به یادت خواهیم بود

پدر جان واقعا دلم برایت تنگ شده ولی چاره ای جز منتظر ماندن تا قیامت نداریم تا آن موقع همدیگر را ببینیم ...

پدر جان روحت شاد

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 17:23  توسط جعفر | 


                                  پدر جان روزت مبارک

  پدر می خواهم با تو حرف بزنم . حرفهای بسیار در سینه نهفته دارم . دردهای بسیار در دل جای دادم . چه شبها که اشک پنهان نریرختم . چه روزها که غم تو مرا به زانو نزد . ماههاست  که بدور از همیم . روزهایی  که در انتظار تو سپری گشت و حال می فهمم که انتظار مفهومی نداشت . انتظار تو هیچ بود .

دلم را خوش کردم . خود را گول زدم . نخواستم باور کنم . گفتم که تو می آیی . گفتم چو بیایی غم دل با تو بگویم ، غم دل با که بگویم که تو هرگز نیامدی . روزها  انتظار به من آموخت که مرگ یعنی چه . ماهها  فراق دیدار به من آموخت که سرنوشت با ما چه بازیها داشت .

روزها گذشت ولی ماههای و سالهای  بیشتری در پیش رو داریم . تا به اینجا به امید پوچ و واهی دیدن تو سپری گشت ولی سالیان دراز را دیگر چه کنم ....

من اینجا ، من اینجا در درون خویشتن آرام می گریم و تو ای دوست نمی دانی چه جانسوز است . نمی دانی چه جانسوز است . که انسان در درون خویشتن گرید ، نمی دانی . من اینجا دیدگاهم موسم تاریکی شبهاست . من اینجا دیدگاهم دشت خاموش تمناهاست . من اینجا زندگی را از ورای پرده اشک زلال خویش می بینم . همان افسانه تکراری پیش است . همان افسانه تکراری پوچ است . دگر در چشم من خورشید زیبا نیست که این گوی افق پیمای زرین ، این زمان سرد است . من اینجا از پس دیوار سنگین سکوتی تلخ و من اینجا از پس کوه بلند نامرادیها ، به یاد آرزوهایی که در گور زمان پوسید پرستوهای خیال خود را می دهم پرواز . به اوج آسمان آبی شهر مردگان ، به آنجایی که قلب مردمش هرگز نمی تپد . به آنجایی که ابر زندگی ره در حریمش ندارد . به آنجایی که آفتابش دیگر رمقی ندارد . ولی افسوس ، ولی افسوس که سرود خویش با باد می خوانم و درد خویش با سنگ می گویم .

                   هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم

                  دور از رخ تو ، چشم مرا نور نماندست

به کدامین سو بنگرم تا رخ تو ببینم . شوق دیدار تو دارم . چندیست که دیگر نگاه مهربانت را نمی بینم . هر چه بیشتر می جویم ، کمتر می یابم . ترا تنها درون قاب طلایی اطرافت می توان دید . تو را درون حصار کردند و بر سر طاقچه برای همیشه جای دادند . زمان لحظه ایی ایستاد و ترا برای همیشه ثابت نگه داشت .

از تو خواهم گفت . از تو خواهم نوشت و از تو خواهم سرود . زیرا که جز تو هیچ نمی دانم .

بیا که بی تو خانه ویران گشت . بیا که بی تو دلها پریشان گشت . بیا که بی تو دلم طاقت ماندن ندارد . بیا که بی تو اشکها  زمن فرمان نمی برند . بیا که بی تو لبها دیگر نمی گشایند . بیا که شاید بار دیگر شکوفه لبخند بر لبانم بنشیند . بیا که شاید بار دیگر چشمان بی فروغم  زنورت روشن گردد . بیا که شاید بار دیگر چهره زیبای زندگی را ببینم .

ندانستم که آن شب ، شب آخر بود . ندانستم که آن بار سفر ، توشه آخرت بود . تو پرواز کردی و رفتی  ...

 پدر جان رفتی ولی  روزت مبارک

روحت شاد و قرین آرامش باد

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 9:3  توسط جعفر | 

 

 

کوله بارم چیست؟

تو میدانی؟
آری میدانی لب نمیگشایی،
بگو،
آهسته نه، با فریاد...
کوله بارم از چیست؟ بگو جز حسرت چه دارم؟
بگو جز حسرت از کوله بارم چه می ماند؟ هیچ،.....
هیچ؟.......... پس غصه چه میشود؟ پس اندوه، افسوس؟.......
آری کوله بارم خالی نیست پر است از دلتنگی،
آه دلتنگی،......
این واژه غریب و نزدیک هر چه هست ورد باران است،
رمز باران،
باران دیده گانم،باران پنجره نیمه باز وجودم،
وجودم کویر است،
خشک، بایر،
چشمه می خواهد و باران ،
و جز چشمم چشمه ای نیست، امیدی نیست برای بارش،
وجودم بر چشمانم خیره گشته و چشمم برای بارش
رو به لبانم خبردار ایستاده
و با نگاه ملتمسانه اش یک کلمه را از لبانم تمنا دارد.
پس من با تمام وجودم فریاد میزنم، آری

((( دلم تنگ است )))

دلم تنگ است بابا

دلم تنگ ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 19:30  توسط جعفر | 

یه قصه قدیمی یه قصه گوی خسته

وقتی بابا نداری نوشتنش رو تخته چه سخته

وای بابا ندارم بابام چشماش و بسته

بابا چشماتو وا کن ببین قلبم شکسته

چه سخته چه سخته نوشتن بابا رو تخته

خدا بابام نمرده بابام اهل نبرده

یه گوشه ای می میرم اگر که برنگرده

بابا چشماتو واکن بابا من و نگام کن

ببین دلم شکسته بابا لباتو وا کن

بابا من و صدام کن بابا لباتو واکن

بابا من و نگاه کن بابا چشماتو وا کن

آب بابا چه سخته نوشتنش رو تخته وقتی بابا نداری گفتنشم چه سخته

آب بابا خدافظ..رفتی بابای خوبم می خوام برم رو خورشید عکس تو رو بکوبم

آب بابا خدافظ...

بابا جون درسته که  جسم نازنینت  در میان ما نیست

 اما یاد نگاه مهربانت تا همیشه با ما خواهد بود و خواهد ماند...

روحت شاد و یادت گرای باد

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 13:29  توسط جعفر | 

برادر جان نمیدونی چه دلتنگم
برادر جان نمیدونی چه غمگینم
نمیدونی . نمیدونی .
برادر جان
گرفتار کدوم تلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در به در بودن
مثل طوفان همیشه در سفر بودن
برادر جان . برادر جان . نمیدونی
چه تلخه وارث درد
پدر بودن
دلم تنگه
برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شبگردیهای خسته و مایوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم تنگه
برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم خوش نیست . غمگینم
برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی . که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق . عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم . شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه
شبو با رنج تنهایی من  سر کن
شاید فردا روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه
برادر جان
برادر جان دلم تنگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 15:16  توسط جعفر | 

سلام پدر

دلگیر مباش از فرزندت اگر مانده‌ است در راه

بخاطر دارم خوب سه ماه پیش را، وقتی عزم سفر كردی بی هیچ. آمدی به این غربت

گفتی: می‌روم، می‌آیی؟

گفتی:بمان، می‌آیم.

و نماندی و من ماندم. تو رفتی سه ماه پیش.

گفتی: نمان در این غربت.

می‌بینی پدر، می‌بینی كه مانده‌ام. توان رفتنم نیست.

هنوز هم التهاب آنروزها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر می‌كند.

كجاست عادت خاك؟ كجاست سردی‌اش كه مرا نمی‌گیرد. باور دارم كه هستی.

هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را ببینم، وقتی مسافرِ خانه تو می‌شوم.

سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی می‌كند.

هنوز بغضم می‌شكند وقتی عقربه‌ها می‌رسند به 5 عصر وقتی قلبت ایستاد و

قامت بلندت ترك خورد...

سلام پدر

دلگیر مباش از من اگر بد شده‌ام این روزها. دلگیر مباش از من اگر بد می‌كنم با خود.

اینجا نشسته‌ای، روبروی نگاه من و نگرانی، می‌دانم.

می‌روم حرم به پای دل، كه پای رفتنم بسته‌است.

درها به رویم زنجیر است، می‌مانم پشت قفل‌ها.

و با آب مانده حوض وضو می‌گیرم!

می‌دانم بد شده‌ام تو می‌دانی و خدا و همین است كه تنها مانده‌ام بی تو.

و همه چیز من چنان گم شده میان غبار، كه خود را هم نمی‌بینم.

روی از من مگردان در این لحظات نیاز.

با با جون واقعا ٌ نبودنت تلخ است

و دلم برایت تنگ میشه

روحت شاد

و یادت گرامی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 9:39  توسط جعفر | 

می خواستم با یک شعر از فریدون مشیری آپ کنم بنام دیدار اما

وقتی وبلاگ یکی از دوستان را باز کردم و در اون نوشته بود

پدر روزت مبارک واقعاً دلم گرفت و دلم برای بابام تنگ شد و گفتم

 ای خدا چرا پدر من الان در بین ما نیست که بهش بگم

 پدر روزت مبارک وصورتش را ببوسم

پدر جان واقعاً دلم برایت تنگ شده برای اون مهربونی هات

 برای محبت هات و ...............

دلم تنگ است

پدر جان همیشه بیادت هستیم و همیشه در قلب ما جای داری

پس :

پدر جان روزت مبارک

و روحت قرین آرامش باد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14:4  توسط جعفر | 


در آيينه اشك .....

 

 

نمی دانم بي‌تو، پدر

چند ماه وچند سال نفس باید کشید

اين گرانجان پريشان پشيمان را.

 

شرمساري كه به پنهاني، چند ماه و ... به درد،

در دل خويش گريست.

نشد از گريه سبكبار هنوز!

 

آن سيه‌دست سيه‌داس سيه‌دل، كه تورا،

چون گلي، با ريشه،

از زمين دل من كند و ربود؛

نيمي از روح مرا با خود برد.

نشد اين خاك به‌هم‌ريخته، هموار، هنوز!

 

ساقه‌اي بودم، پيچيده  بر آن قامت مهر،

ناتوان، نازك، ترد،

تندبادي برخاست،

تكيه‌گاهم افتاد،

برگ‌هايم پژمرد...

 

بي‌تو، آن هستي غمگين ديگر،

به چه كارم آمد يا به چه دردم خورد؟

 

روزها، طي شد از تنهايي مالامال،

شب، همه غربت و تاريكي و غم بودو، خيال.

همه شب، چهره لرزان تو بود،

كز فراسوي سپر،

گرم مي‌آمد در آينه اشك فرود.

نقش روي تو، درين چشمه، پديدار، هنوز!

 

تو گذشتي و شب و روز گذشت.

آن زمان‌ها،

         به اميدي كه تو، برخواهي گشت،

پاي هر پنجره، مات،

مي‌نشستم به تماشا، تنها،

گاه بر پرده ابر،

گاه در روزن ماه،

دور،تا دورترين جاها مي‌رفت نگاه؛

باز مي‌گشتم تنها، هيهات!

چشم‌ها دوخته‌ام بر در و ديوار هنوز!

 

مرغ تنها، خسته، خون‌آلود.

كه به دنبال تو پرپر مي‌زد،

از نفس مي‌افتاد.

در فقس مي‌فرسود،

ناله‌ها مي‌كند اين مرغ گرفتار هنوز!

رنگ خون بر دم شمشير قضا مي‌بينم!

بوي خاك از قدم تند زمان مي‌شنوم!

شوق ديدار توام هست،

                            چه باك

به نشيب آمدم اينك ز فراز،

به تو نزديك‌ترم، مي‌دانم.

يك دو روزي ديگر،

از همين شاخه لرزان حيات،

پركشان سوي تو مي‌آيم باز.

دوستت دارم،

            بسيار،

                 هنوز... !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:48  توسط جعفر | 

شصت روز در فراقت سوختیم

دلم براي کسي تنگ است
دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است
دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشق غرق کرد
دلم براي کسي تنگ است که تنم آغوشش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد
دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شنیدن صدايش را حسرت مي کشد
دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست
دلم براي کسي تنگ است که تنهایيم را چشيده
دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است
دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است
دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است
دلم براي کسي تنگ است که محرم اصرار است
دلم براي کسي تنگ است که راهنمايي زندگيست
دلم براي کسي تنگ است که قلبم بدون او ایستاد
دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ دل تنگيهايم است
دلم برای کسی تنگ است  که غمخوار و هم درد غصه هام بود

دلم برای کسی تنگ است خیلی دل تنگ است

دلم برای کسی تنگ است و نمی دانم ای خدا چکار کند

دلم برای کسی تنگ است تنگ تنگ و................

اون شخص جز بابای عزیز و دوست داشتنی ام نیست

بابا جون دوستت دارم

یادت بخیرو گرامی

و روحت شاد

بابای خوبم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 16:44  توسط جعفر | 

 پروازش ناگهانی و مرگش نا منتظرِِ.

وجودش افتخار بود و نبودنش مسلخ تلخ ناباوری

مرگش مرگ باران بود و دلش دریای عشق و وجودش باران رحمت.

سخاوت را از باران آموخته بود وزش بادی بود که با عشق و محبت و صفا می وزید

ستاره ای بود که خاموش شد و خورشیدی که نابهنگام غروب کرد.

بزرگ مردی ما را ترک کرد که هر لحظه با او بودن برایمان نعمتی عظیم بود .

او دیگر در میان ما نیست ولی اطمینان دارم

به عطوفت خداوند که اکنون در نزد خدای خود مهمان می باشد.

روحش شاد و قرین آرامش حق باد .

پسر كوچك بابا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 0:33  توسط جعفر | 

چهل و ششمین روز از فراقت گذشت بابای عزیزم

افسانه هستی ات اگر پایان یافت                      خوشنامی و عزتت به پایان نرسید

 

طوفان مرگ در فصل بهار پدری دلسوز و زحمتکش را روی در نقاب خاک کشید و آتشی ناگفتنی بر دل نهاد . نمی دانستیم از دست دادنت اینقدر تلخ است و بدین گونه روحمان را به ویرانی می کشد .

چهل و شش روز گذشت و در باغچه خانه مان هیچ گلی نرویید . هیچ دستی آرامش را به ارمغان نیاورد و هیچ نگاهی پاییز قلبمان را بهاری نکرد .

ای پدر  ،ای عزیز ، قبل از رفتنت احساس می کردم با گرمی وجود تو جهانم زیباست / جامه ام زیباست / دیده ام بیناست / زبانم گویاست / قفسم هم طلاست اما پس از تو به این نمی ارزد که دلم تنهاست .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 8:34  توسط جعفر |